باورم نمیشه
عزیزم باورم نمیشه، این جمعه درست روز عروسیه دایی حسن و زندایی صبا، نه ماهه میشی، پیشاپیش نه ماهگیت و تبریک می گم...
از این روزهات بگم که حسابی شیرین شدی و شیرین کاری در میاری، همچنان سینه خیز رفتن و ترجیح میدی، حسابی گرمایی هستی، سریع عرق می کنی، موقع خواب دوست داری پاهاتو بیرون بیاری، با صدای پ، خ، ج، چ خیلی بامزه می خندی... از نظر هیجانات به من رفتی و از نظر تمرکز و قدرت کنترل در نگاه، به بابا... با خاله مریم نوبتی داد می زنید، این روش ارتباطت با خاله ست... وقتی تاتی تاتیت میدیم خیلی خوشحالی می کنی، جیغ میزنی... گاهی اونقدر به وجد میای که دهنتو تا انتها باز می کنی و زبون کوچیکتو هم می تونیم ببینیم... دوست داری به همه جا سرک بکشی... حسابی ددری شدی، وقتی یه روز بیرون نریم مجبور میشم ببرمت کنار پنجره یا تو راه پله ها که از خودت صدا در بیاری تخلیه بشی... جدیدا تو گریه هات ماما میگی، البته ما ما با فاصله... روز سوم فرودین بود که سه بار بابا گفتی... بغلت که می کنیم پاهاتو مثل اردکها تکون تکون میدی و دس دسی می کنی...انگار فعلا از دندون هم خبری نیست البته همه می گن هر چی دیرتر در بیاد بهتره... رابطه خوبی با زرده تخم مرغ، ماست نداری... از دست مامان جون خیلی بهتر غذا میخوری...
می دونی چیه؟ کلا عزیزمی...


باورم نمیشه
